تبليغاتX
محفل عشق
محفل عشق
از رنگ گل تا رنج خار

 

عید قربان  گر  چه آیین  خلیل آزر است               ملت اسلام  را امروز  زیب و زیور است

حبّذا عیدى كه سرخ از  خون  قربانى  او              گونه  اسلام  و  روى  ملت  پیغمبر است

حبّذا روزى كه ابراهیم را در كوى دوست              ذبح اسماعیل از یك گوسفند آسان‎تر است

حاجیان از جان چنان بوسند آن سنگ سیاه            خانه حق را كه گویى خال روى دلبر است

سالى ار یك حج بود مر حاجیان را در حجاز          در خراسان خلق را هر روزه حجّ اكبر است

   خـانـه حـق را اگـر خـواهـى بـپـو راه حجاز         ور بخواهى صاحب آن خانه در این كشور است

اندرین  عیدى  كه  ملت را همه  فرّ و بها            از  نو  آیین  سنّت   پاك   خلیل   آزر  است

  سعى تو  مشكور  باد و حجّ  تو مبرور باد            در حریمى كز شرافت كعبه را تاج سر است 

 " صبوری "

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط  پارس پور |

 

ای با تو در آمیخته چون جان ، تنم امشب !

لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب

مریم صفت از فیض تو - ای نخل برومند! –

آبستن رسوایی فردا منم امشب

ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود !

روشن شودت چشم ، که تردامنم امشب

مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم

از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب

آن شمع فروزنده ی عشقم که بَرَد رشک

پیراهن فانوس به پیراهنم امشب

گلبرگ نیَم ، شبنم یک بوسه بَسَم نیست

رگبار پسندم ، که ز گل خرمنم امشب

آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!

تنها نه به صورت، که به معنا زنم امشب 

پیمانه ی سیمین تنم  پُر مِی عشق است

زنهار ازین باده ، که مردافکنم امشب!...

- سیمین بهبهانی -

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط  پارس پور |

 

ساگرد فوت ناگهاني شاعر بزرگ - دكتر قيصر امين پور - بر همه ي شعردوستان تسليت باد

 

روحش شاد و يادش گرامي ...

 

 

 

▲▼▲

 

آخرين دست نوشته استاد امين پور :

 

 

▲▼▲

« بـی تـو اینجا همه در حبس ِ ابـد تبعیـدند »

آســمانـها همه در حسرت ِ یک خورشیـدند

ادب از روی ِ تـو رویـیـد و تـو از باغ ِ ادب

غـنچه بودی که رسیـدند و تــو را هم چیدند

قـاصـدک گـفـت کـه پــــرواز بـه یـادت داده

پــَر ِ پــرواز ِ تــــو را هـشـتـم آبـان دیـدنـد

دیگر از « حسرت پرواز » نخوانی قیصر!

هـمه پــرواز کــنان دور ِ تو می چـرخیـدنـد

تـو بـه معـبـود رسیـدی و ولی مـا مـانـدیـم

« همه از دیـدن تـنـهـایـی خـود تـرسیـدنـد »

 - روح الله احمدی ( بلبل) -

 

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط  پارس پور |

 

مردم آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد. درويش را مجال انتقام نبود. سنگ را با خود نگه داشت تا وقتي كه ملك را بر او خشم آمد و او را در چاه انداخت. درويش آمد و سنگش در سر انداخت.

گفتا : تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي؟

گفت : من فلانم و اين همان سنگ است كه در فلان تاريخ بر سر من زدي.

گفت : چندين وقت كجا بودي ؟

گفت : از جاهت مي ترسيدم. اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت شمردم.

 

ناسزايي*  را چو بيني بخت يار              عاقلان   تسليم   كردند   اختيار*

چون  نداري  ناخن  درنده  تيز              با دَدان* آن به ، كه كم گيري ستيز

هر كه با  پولاد  بازو  پنچه  كرد               ساعد مسكين  خود را  رنجه  كرد

باش*  تا دستش  ببندد روزگار               پس  به كام دشمنان  مغزش برآر

( گلستان سعدي  –  باب اول )

 

ناسزا : نا سزاوار

اختيار : انتخاب

ددان : جانوران درنده

باش : منتظر فرصت باش

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط  پارس پور |

الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها          كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

مصراع اول  ِ بيت اول  ِ  شعر معروف شاعر شيراز ، حضرت حافظ كه در صفحه ي اول ديوانش خودنمايي مي كند به اعتقاد عده اي براي يزيد بوده است.

يزيد خون خوار با آن همه قساوت و ظلمي كه ما در نهادش شناخته ايم ، مردي بوده سرشار از احساس و ديواني از خود به جا گذاشته است.

اگر سري به ديوان او بزنيم خواهيم ديد كه همين مصراع فقط با يك جا به جايي كوچك وجود دارد و در واقع حضرت حافظ  اين مصراع را از او برداشته است.

انا المسموم ما عندي بترياق و لا راقي         ادر كاسا و ناولها ،  الا يا ايها الساقي

 

اين نظريه ظاهرا در ميان اهل فضل و ادب بسيار جدي گرفته شده است و كار به جايي رسيده است كه عده اي مثل اهلي شيرازي بر حافظ خرده مي گيرد و خود نيز پاسخ مي دهد كه در جهت توجيه  اين كار باشد.   

خواجه حافظ را شبي ديدم به خواب            گفتم : اي در علم و دانش بي همال

از چه بستي بر خود اين شعر يزيد             با  وجود  آن همه  فضل  و  كمال ؟

گفت  :  واقف  نيستي  زين  مساله            مال  كافر هست  بر  مومن  حلال !

 ( بر شير بس عجيب است كه طعمه از دهان سگ ربايد )

 

ولی علامه قزوینی و دکتر غنی  هر دو این نظر را مردود می دانند و ایشان می گویند: در دیوانی که از یزید بن معاویه به چاپ رسیده است هیچ شعری به این صورت در آن نیست. نه در قسم الأول که حاوی اشعاریست که قطعا" از یزید دانسته شده و نه در قسم الثانی که اشعار منتسب به یزید در آن آمده است.

علامه قزوینی علت جعل این حکایت را چنین بیان میکند که:

در قرن نهم يا دهم هجری پس از انتشار عالمگیر و روزافزون دیوان حافظ و نفوذ آن در بلاد عثمانی ، ما بین طبقه ادبا و فضلای آن طایفه و استقبال مردم از دیوان خواجه ، بعضی از متعصبین برای این که مردم را از مطالعه دیوان حافظ دور کنند و حافظ را در نظر عامه سخیف کنند اولین بیت اولین غزل دیوان حافظ را از آن یزید دانستند و اشعاری سست را جعل کرده و آن ها را به حافظ نسبت داده و بین مردم منتشر نموده اند.

چرا اين غزل در جای خود قرار ندارد ؟

این غزل اگر رعایت ترتیب الفبایی می شد ، می بایست در شمار آخرین حرف ِِ الف قرار گیرد. اما در تمام نسخه های خطی و چاپی این غزل بر همان نابجای خود نشسته واین که حکمت این کار چیست به درستی معلوم نیست.

اما همین اندازه می دانیم که یکی از غزل های به کمال رسیده حافظ است ، چه از لحاظ آهنگ و چه از لحاظ معنی. همین شعر هفت بیتی ، پنج مضمون اصلی دیوان که کل جهان بینی خواجه را شامل می شود درخود جمع دارد.

به هرحال علت این جایگزینی هر چه باشد این صدر نشینی نا بجا نیفتاده، چنان چه اگر دیوان را می گشودید و آن را در پیشانی آن نمی یافتید به نظر عجیب و بعید می نمود.

غزل ، مربوط به دوران پختگی عمر شاعراست ، هر چند هیأت و جایگاهش طوری است که خواننده در نظر اول ، بی تأمل دوست دارد بپندارد که خواجه شیراز، شاعری خود را با آن آغاز کرده است.

 تأملی در حافظ : محمد علی اسلامی ندوشن

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط  پارس پور |

اي قلب تو پر شراره از عشق بگو

وي درد تو بي شماره از عشق بگو

اميد رهايي ام از اين دريا نيست

اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو

تا شب پره ها باز ملامت نكنند

با اين شب بي ستاره از عشق بگو

ديريست كه مي رويم و نا پيداييم

درمانده كه چيست چاره از عشق بگو

تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند

هر دم همه جا هماره از عشق بگو

گاهي سخن سكوت را مي فهمند

لب دوخته با اشاره از عشق بگو

وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند

بنشين و به استعاره از عشق بگو

تنهاي من اي با من تنها ، تنها

از عشق بگو دوباره از عشق بگو

- رحیم رسولی -

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط  پارس پور |

 

آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.

           

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه‌ها

 

یک روز می ‌توانست

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

 

در روشنای باران

در آفتاب پاک

 

 

دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی ‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است.

چند روز ديگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می ‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی رو به ‌رو خواهند شد که یک سال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و دانشجویان دانشکده ادبیات و علوم انسانی حسرت کلاس‌های او را خواهند خورد.

قصه رفتن استاد از یک سال پیش که خودش آن را در یکی از کلاس‌ هایش مطرح کرد، بر سر زبان‌ ها افتاد اما کسی آن را باور نکرد و جدی نگرفت. البته معلوم نیست اگر این قصه از سوی مسئولان دانشگاه تهران باورمی ‌شد، چه اتفاقی می ‌افتاد. آیا کسی در صدد منصرف کردن استاد از این تصمیمش می‌ شد؟ آیا شرایطی برای ماندن استاد فراهم می‌ شد؟

 

 

به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را ...

 

  

رفت استاد ٬  رفت  شور بچه ها          رفت    احساس    غرور   بچه ها

پايه ي دانشكده   بي  او  شكست          يا رب اين دانشكده در گل نشست

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط  پارس پور |
 

پسرکی از مادرش پرسید:

-­ مادر چرا گریه می­کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت:

-­ نمیدانم عزیزم، نمیدانم!!!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:

-­ بابا ، چرا مامان گریه میکند؟ او چه می­خواهد؟

پدر تنها دلیلی که به ذهنش رسید این بود:

-­ همه­ی زنها گریه می­کنند، بدون هیچ دلیلی!!!

پسرک متعجب در حالی که هنوز به جواب سوالش نرسیده بود به نقطه­ای خیره شد...

-­ چه چیزی باعث گریه کردن زنها می­شود...!!!

پسرک آن شب در خواب دید که با خدا صحبت می کند. از خدا پرسید:

-­ خدایا چرا زنها گریه می­کنند؟

خدا جواب داد:

«من زن را به شکل ویژه­ای آفریده­ام...

به شانه­های او قدرتی داده­ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.

به بدنش قدرتی داده­ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند.

به دستانش قدرتی داده­ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده­ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.

به او قلبی داده­ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد

و به او اشکی داده­ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصرا برای او خلق کرده­ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

زیبایی یک زن در لباس، موها یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جستجو کرد. زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط عزیز دل من |

 

* ماريوس به رشته حقوق بي اعتنا شد و كوزت به باقي دنيا  و هر دو به سرزمين عشق رفتند. هر دو يادشان آمد كه هيچ كدام شان هنوز دريا را نديده اند پس درشكه اي دربست گرفتند. در طول ساحل قدم مي زدند و با هم مسابقه مي گذاشتند تا ببينند صداي فرياد كدام يك به انگلستان مي رسد. هر روز خود را چون نخستين مرد و زن ، چون آدم و حوا ، احساس مي كردند و البته مار خود را هم داشتند.

*  كوزت در زندگي راحت و آرام خود راز بزرگي را در اختيار داشت : عشقي سكرآور در پيمانه اي از وفاداري . نه ماريوس معشوقه اي ديگر داشت و نه كوزت عاشقان ديگر. زندگي خانوادگي آنان در حلقه ي آشنايان شان منبعي از شور و شادي براي مردان و موجبي براي حسرت زنان بود.

* عاشق كسي بودن يعني پرواز كردن با فرشتگان ، و اگر آدم خوشبختي باشي ، چنان كه ما بوديم ، دست و قلبتان به بكديگر مي پيوندد و جسم و روحتان به هم مي آميزد.

* ماريوس در جواب كوزت ، يك كلمه را تكرار مي كرد : " فرشته ي من "

" فرشته "  تنها كلمه اي ست كه مستعمل نميشود و از مد نمي افتد. آن همه كلمات عاشقانه كه ورد زبان دلدادگان اند ، ظرفيت و تاب و توان كلمه ي " فرشته " را ندارند .

* چه بي رحم اند آنان كه دلدادگان مشتاق را تنها نمي گذارند زيرا كه در اين لحظات دلدادگان به حضور ديگران نياز ندارند

 

از زبان پدر برگ :

* عقل و منطق را كنار بگذاريد و هم ديگر را تا حد جنون دوست بداريد . عشق سفاهت آدمي ست و ذكاوت خداوند.

* براي همديگر زنده باشيد و زندگي كنيد . همديگر را نوازش كنيد و ما را كه نمي توانيم مثل شما شاد باشيم و از زندگي لذت ببريم از حسرت و حسادت بكشيد. همديگر را مثل بت بپرستيد. مثل پرنده ها هر پر كاهي را كه روي زمين مي بينيد ، با نوكتان برداريد و آشيانه اي بسازيد براي زندگي تان .

* بگذاريد كوزت آفتاب ماريوس باشد و ماريوس همه ي دنياي كوزت. تو بايد در لبخند شوهرت همه ي خوشبختي هاي جهان را احساس كني و ماريوس! توجه داشته باش كه اشك هاي كوزت هم چون باران است. و اي كاش كه در خانه ي خوشبختي شما هيچ وقت باران نبارد.

* بزرگ ترين جايزه بخت آزمايي نصيب شما شده ، يعني ازدواج با عشق !!! پس آن را حفظ كنيد . آن را به هدر ندهيد.

* آدمي در برابر پرستشگاهي كه مراسم عشق در آن انجام مي شود به فكر و تامل فرو مي رود. بر فراز چنين خانه هايي نوري به چشم مي آيد. آن شادي عاشقانه قطعا به صورت نور در مي آيد. عشق همچون كوره ي بي همتايي ست كه زن و مرد را در خود مي گدازد و در هم مي آميزد و از اين گداختن وجودي يگانه به وجود مي آيد.

* بستر زفاف در تاريكي تكه اي از سپيده دم را به وجود مي آورد و اگر چشم آدمي توان داشت شايد فرشتگان اين رهگذران جاده هاي آسماني را مي ديد كه گروه گروه فرود آمده اند و جمع شده اند و لبخند زنان و تقديس كنان عروس باكره را كه اندك هراسي دارد به همديگر نشان مي دهند و برق سعادت را در چهره ي آن دو مي بينند.  اگر در اين ساعت ها كه غرق لذت هستند ، در سكوت گوش فرا دهند ، صداي بر هم خوردن بال هاي فرشتگان را مي شنوند. هر وقت كه سعادت به نهايت خود برسد ، فرشته هاي آسمان براي تماشا به زمين مي آيند. هنگامي كه دو دهان به بركت عشق به جايگاه تقدس مي رسند و براي آفريدن به يكديگر نزديك مي شوند محال است كه بوسه ي توصيف ناپذيرشان در دنياي بي كران ستارگان لرزشي نيندازد.

* در صومعه كلمه ي عشق هرگز با تصور مردي در ذهن ، به زبان آورده نمي شود. دخترها هيچ چيز نمي دانند و راهبه ها از آن ها كمتر !!!

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط  پارس پور |

                                        

                             آن ره كه من آمدم كدامست اي دل

                                                                               تا باز روم كه كار خامست اي دل

                                       در هر گامي هزار دامست اي دل

                                                                              نامردان را عشق حرامست اي دل

 

                              

 

                                 دوش آن بت من دست در آغوشم كرد

                                                                                 بگرفت و بقهر حلقه در گوشم كرد

                                           گفتم  صنما  ز عشق  تو  بخروشم

                                                                                  لب بر لب من نهاد و خاموشم كرد

 

                                                                - عين القضات همداني -

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط  پارس پور |
Blog Skin